آذر، روز نهم.

گفت هر بار که می‌آیم برایت درد و دل می‌کنم، عذاب وجدان می‌گیرم. از این‌که حالت را بد می‌کنم. گفتم عذاب وجدان نگیر. نگفتم که در ماجرای تو آچمزم. نه نظری، نه راه حلی. سلاح غلاف کرده کنار نشسته‌ام و نگاه می‌کنم ببینم چه می‌شود. که اگر موفق شوی تغییر ایجاد کنی و خودت را از این کلاف سردرگم نجات بدهی، بخش بزرگی از حال خراب‌ام خوب می‌شود. گفتم هروقت خواستی دوباره بیا. گوش می‌دهم حتی اگر بلد نباشم چیزی را حل کنم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s