آذر، روز دوازدهم.

خواب‌اش را دیدم. حال‌اش بد بود. دعوا کرده بودند. می‌گفت نمی‌فهمد که این رابطه ایراد دارد. نمی‌فهمد که این رابطه تمام شده. در خواب وسط دلداری دادن و مراقبت کردن‌اش، یک آن از فکرم گذشت که یعنی حالا نوبت من است؟ یعنی جا برای من باز می‌شود؟ در همان خواب حال‌ام از خودم به هم خورد. از این‌که چیزی که می‌خواهم، روی خرابه یک رابطه دیگر بنا خواهد شد. یک‌جور حال لاشخور وار. البته بنده خدا لاشخورهای عزیز. اما کلمه بهتری برای توصیف این فرصت‌طلبی پست پیدا نکردم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s