آذر، روز بیستم.

گفت دل‌اش برایش تنگ شده، چرا بر نمی‌گردد. گفتم خوب است آدم کسانی را داشته باشد که دل‌اش بخواهد برگردند.
خوب است آدم کسانی را داشته باشد که منتظر برگشتن‌اش باشند. پرسیدم تو چه‌طور آن‌جا بودی، آن روز شنبه، در آن شهر دور؟ پرسید دل‌ات برایش تنگ شده؟ گفتم این آدم دلیل برگشتن من بود. این‌که دلم بخواهد برگردم. کسی بود که دل‌اش می‌خواست من برگردم. این آدم دیگر نیست. بی‌رشته شده‌ام. پرسیدم این‌ها لوس‌بازی است؟ این‌که آدم کسی را لازم داشته باشد که وصل‌اش باشد؟ که دلیل بخواهد برای برگشتن؟ این‌ها لوس‌بازی است؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s