آذر، روز بیستم.

حال‌اش بد است، خیلی بد. سرازیری ادامه دارد. اتفاق‌های خوبی که افتاده‌اند، گره‌هایی که باز شده‌اند، آن‌قدر نیستند که زورشان به حجم مشکلات و گره‌های موجود برسد. راه حل‌هایی هست، اما آن‌قدر دور از دسترس و پر اما و اگر هستند که امیدی را زنده نمی‌کنند. من؟ هستم. دورتر، خسته، اما هنوز هستم. اگر سرازیری همین‌طور ادامه پیدا کند، اگر هیچ روزنه‌ای برای امید بستن پیدا نشود، اگر دوباره به ته برسد و بخواهد تمام‌اش کند و این بار موفق شود … من؟ باقی می‌مانم با یک حفره خالی بزرگ، اما بدون یا با میزان کم افسوس یا عذاب وجدان. چیزی که در توان‌ام بوده را انجام داده‌ام. بقیه‌اش انگار فقط پذیرش است. پذیرش ضعیف بودن یا واژه بهترش محدود بودن توان‌ام. این‌که نمی‌توانم معجزه کنم و دنیا را یک دفعه نجات بدهم. در کنارش جای دیگران هم نمی‌توانم زندگی کنم. نمی‌توانم و اصلا چرا باید زندگی دیگری را هم به دوش کشید. باید گذاشت هرکسی خودش جای خودش زندگی کند. مسیرش را برود. چه می‌دانیم. شاید یک وقتی از یک جایی که منتظرش نیستیم دری باز شود. سخت است امید بستن به چیزی این‌قدر نامعلوم که مشخص نیست چیست، کی می‌آید و چه‌طور می‌آید. اما انگار وسط این کوچه فعلا بن‌بست تنگ، چیزی غیر از امید بستن به توهم‌ها آدم را نگه نمی‌دارد. من؟ دل‌ام می‌خواهد به امید محو باز شدن یک روزنه، امید ببندم. که اگر نه، این دنیا خیلی خر است. این دنیایی که برای انسانی به این خوبی جا ندارد، خیلی ناعادل و خر است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s