آذر، روز بیستم.

حرف می‌زد. یک دفعه پرسید حال‌ات نسبت به شنیدن این حرف‌ها چیست؟ با خودت نمی‌گویی چرا من باید مدام این کثافت‌کاری‌ها را بشنوم؟ حال‌ات بد نمی‌شود؟ به جای پاسخ آره یا نه، برایش از دوست دیگرم گفتم، که ماجرایی عجیب‌تر و پیچیده‌تر دارد. که در مورد آن آدم منطق و اخلاق خیلی سریع‌تر می‌تواند حکم بدهد. اما من هیچ‌وقت نتوانسته‌ام این‌قدر راحت آن آدم را در جایگاه بدها بنشانم. این‌جور وقت‌ها مسیری که آدم‌ها آمده‌اند را مرور می‌کنم، زمینه‌ اجتماعی و خانوادگی، تجربه‌ها و اتفاق‌هایی که وسط‌اش قرار گرفته‌اند، بعد از خودم می‌پرسم تو اگر خودت بودی، عملکردی بهتر از این داشتی؟ و اغلب جواب‌ام یک نه بزرگ است. حتی که احترام آدم‌ها در نظرم بیشتر می‌شود. از این‌که وسط آن همه شرایط عجیب و مزخرف چه‌قدر خوب بازی کرده‌اند، چه‌قدر خوب مقاومت کرده‌اند، که من اگر بودم حتی شاید از پس همین‌قدرش هم بر نمی‌آمدم. پس نه، با این‌که می‌دانم منطق و اخلاق انتخاب دیگری را تایید می‌کنند، اما نمی‌توانم به آدم‌ها به این راحتی برچسب بدها بزنم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s