آذر، بامداد روز بیست و چهارم.

آن روز هیچ کدام‌شان من را نفهمیدند. رسیدم سرخوش بودم، شیطان، پر سر و صدا، یک جا بند نشو. صبح‌اش معلمی کرده بودم. خوب بودم. خیلی خوب. تجربه جدیدی بود و از پس‌اش برآمده بودم. اما دو ساعت نکشید که تمام شدم. تمام‌ام کردند. مصرف‌ام کردند. تفاوت آشکار بود. اما کسی نفهمید چه اتفاقی افتاد. یکی‌شان هم که آمد پرسید، تفاوت را گذاشته بود به حساب دروغ بودن حال زمان ورود. به حساب تظاهر به خوب بودن. حال زمان رفتن را واقعی گرفته بود. باورش نمی‌شد می‌شود اولی بود. اما من می‌دانم که چه‌قدر آن حال واقعی است، که می‌شود باشد. در خاطرات‌ام کسی را یادم می‌آید که بدون تلاش و تظاهر غالب‌اش این حال بود. انگار واقعیت وجود همان است، حتی اگر مدتی به خواب زمستانی برود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s