دی، بامداد روز بیست و یکم.

سوال‌ها روی هم تلنبار می‌شوند. سوال‌هایی که فقط خود خودت می‌توانستی جواب بدهی یا من فقط به روایت تو اعتماد داشتم. سوال‌ها روی هم تلنبار می‌شوند و بی‌جواب می‌مانند. گاهی فکر می‌کنم چرا آدمی را قبل از این‌که روایتش از زندگی را بشنوی باید از دست بدهی. اصلا قبل از این‌که بفهمی دلت می‌خواهد روایتش را بشنوی. شاید هم رفتنش باعث شد یاد بگیرم زمان کوتاه است. تا کسی همین‌ جاست، همین بغل، باید حرف زد و سوال‌ها را پرسید. از کجا معلوم فردایی وجود داشته باشد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s