دی، بامداد روز بیست و سوم.

گفت امروز به دختر چیزی را گفتم که همیشه آن ته ته بود. چیزی که به هیچ‌کس نگفته بودم. حاضر نبودم بگویم. در اصل دختر دست انداخت و کشیدش بیرون. با دست‌هایش کشیدن طناب چاه را نشان داد. ذوق زده بود و راضی. بغض کردم. از خوشحالی. بغض کردم. از این‌که همین دو ساعت پیش‌اش به کسی که نوشته بود هر وقت خواستی، هرچه‌قدر که خواستی، از حالت برایم بگو، نوشته بودم بعید است، اما در هر حال ممنون از پیشنهادت.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s