یازدهم اسفند.

دخترک پدرش در زندان است. زندانی سیاسی است. امروز روز ملاقات بوده. همه بی‌تاب رفتن بوده‌اند الا دخترک. هرچه‌قدر اصرار کرده‌اند نرفته. گفته اگر بیایم مجبورم از مدرسه غیبت کنم و بعد که بروم هم‌کلاسی‌ها می‌پرسند کجا بودی و من که نمی‌توانم بهشان دروغ بگویم. دلم نمی‌خواهد بهشام بگویم بابایم زندان است. بزرگ‌ترها مانده‌اند با دخترک‌ چه کنند. نمی‌فهمند که چرا دخترک به جای این‌که سرش بالا باشد و با افتخار بگوید پدرش زندان است، سعی در پنهان کردنش دارد. در مغز دخترک چه می‌گذرد؟ این همه درد، این همه زخم، با دخترک، با همه دخترک‌ها و پسرک‌ها با وضعیت مشابه چه می‌کند؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s