من.

می‌گوید برگرد سر خانه و زندگی‌ات. دلم برایت تنگ شده. من چرا دلم برای چیزی تنگ نشده؟ می‌خواهم برگردم به راحتی خانه‌ام، اما دلم نه برای چیزی، نه برای کسی پر نمی‌کشد. مثل همیشه‌ام نیست. چرا؟ از ترس. ترس سقوط. انگار همه نیروهایم روی سر پا ایستادن متمرکز شده. دلم دوستی، خانه‌ام، دوست داشتنی‌هایم را می‌خواهد، اما برای این‌که سر پا بمانم، انگار برخلاف همیشه‌ام کمتر به اطرافیانم فکر می‌کنم. این هم ترسناک است. این حجم خواستن و ندادن، این حجم توجه به خود تا کی می‌شود ادامه داشته باشد؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s