من.

تو اولین نفری بودی که برایش از این عمیق‌ترین ضعفم و سیاه‌ترین بخش وجودم گفتم. از ترس ترک شدن که فلجم می‌کند. وادارم می‌کند ترک کنم قبل از این‌که ترکم کنند، مدام شک کنم به خودم و به رابطه‌هایم که آیا من خواستنی‌ام، پرفکشنیستی که همیشه داشته‌ام و برای من در خود تخریبی شدید بروز پیدا کرده، ترسی که وادارم می‌کند اصلا از همان اول دل ندهم. کسی این بخش وجود من را ندیده، چون بلدم چه‌طور نشانش ندهم. حتی بلدم چه‌طور از چشم خودم هم پنهانش کنم. برایت گفتم تا سارا سر و کله‌اش پیدا نشده بود نفهمیده بودم چنین زخمی دارم. ترکم کرده بودند بدون این‌که توضیحی بدهند، مرده بودند کسانی که تنها آرامش زندگی‌ام بودند. بعد طی چند سال سارا و علی بدون این‌که بدانند زخمم را شستند و تمیز کردند که آماده هم آمدن بشود. اما رفتن ها و مردن ها ادامه پیدا کرد. تا سر و کله فا. پیدا شد و بعد سر و کله تو. با شما حس کردم دارم درمان می‌شوم، کمرم دارد صاف می‌شود. اما با این اتفاق فهمیدم که هنوز چه‌قدر شکننده‌ام. که به آنی زخم سر باز می‌کند. که هر چه روی هم چیده‌ام فرو می‌ریزد و من دوباره در سیاه‌ترین بخش وجودم فرو می‌روم. پرسیدم من کی خوب می‌شوم؟ تو گفتی مگر می‌شود خوب شد؟ تو انگار مدت‌هاست پذیرفته‌ای ما همینی که هستیم می‌مانیم. من؟ هنوز دلم می‌خواهد امید داشته باشم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s