مغز مشغولی‌های یک معلم محیط‌زیست – 47

یک‌وری نشسته‌ام روی یکی از نیمکت‌های پارک ملت و پاهایم را دراز کرده‌ام. بالای سرم چنارها توی آسمان‌اند و کنارم جوی آب ولیعصر پر از صدای آب و کلاغ‌هایی است (سلام یاسمن) که گهگاهی می‌نشینند و دنبال غذا نوک‌شان را این طرف و آن طرف فرو می‌کنند. منتظرم. پسرک به زودی می‌رسد. شش ساله که بود در کلاس‌های دارآباد شاگردم بود. حالا هجده ساله است و امسال کنکور دارد. مدرسه‌اش به پسرک پیشنهاد داده از سال بعد کلاس محیط‌زیست در راهنمایی راه بیندازد. حالا دارد می‌آید فکرهایش را که روی کاغذ آورده نشانم بدهد و بپرسد چه‌طور سرفصل‌هایش را بچیند و طرح درس‌هایش را طراحی کند. پسرک همه این سال‌ها وصل به محیط‌زیست و طبیعت باقی مانده. عکاسی حیات‌وحش می‌کند. در مدرسه‌شان برنامه برگزار می‌کند و هر برنامه‌ای انجمن داشته باشد با خانواده‌اش می‌آید. خانم مسن رنگارنگی از روبرو آمد. رسید به من و ایستاد. گفت عزیزم چرا تنها نشستی؟ برو آن طرف خانم‌ها همه نشسته‌اند دور هم. لبخند زدم و گفتم منتظرم. لبخند زد و گفت خوش بگذرد. فکر کردم چرا خوش نگذرد. پسرکم بزرگ شده و همه ما انجمن یوزی‌ها بخشی از بزرگ شدنش بوده‌ایم. من هم بخشی از بزرگ شدنش و محیط‌زیستی ماندنش بوده‌ام. همین‌ها آدم را زنده نگه می‌دارد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s