من.

گفت می‌خواهم تمرین کنم از گذشته‌ام چیزی برای تو نگویم، بس که با هرکس دوست می‌شوم سفره دلم را برایش باز می‌کنم. گفت می‌خواهم تمرین کنم درون و بیرونم یکی باشد. حس واقعی‌ام به آدم‌ها را نشان بدهم. گفتم خوب است. معامله می‌کنیم. من به تو یاد می‌دهم چه‌طور آدم‌هایی که خوشت نمی‌آید را گاز بگیری و چه‌طور یک دنیا حرف داشته باشی اما سکوت کنی، تو هم به من یاد بده کمی با آدم‌ها مهربان‌تر باشم و راحت‌تر حرف‌هایم را بیاورم بالا و بیرون بریزمشان. که البته یک‌طور عجیبی که هنوز خودم هم نمی‌فهمم چه‌طور این دومی را اجرا کرده‌ای. چه‌طور من این همه با تو حرف زده‌ام؟ گفت شاید بوی دوستی می‌آید. گفتم خوشبینانه‌اش این است که تو گفتی. بدبینانه‌اش هم این است که من آن‌قدر حالم بد است که رد داده‌ام. و راستش من به این دومی معتقدترم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s