روزانه‌های رها – ۱۷

با گروه بچه فسقلی‌هایمان یک عالم ریحان سبز و بنفش و جعفری و تربچه برداشت کردیم. خاله بتول برایمان شست و کیسه کیسه کردیم که هرکس یک دسته ببرد خانه. یک کیسه هم به من رسید. در اتوبوس برگشت جایش گذاشتم. اشک و آه فرستادم برای لیلا، دوستم که مادر یکی از دخترک‌هاست. هانا، دخترک، گفت بهش بگو شاید بتونم یه ترب براش نگه دارم هفته بعد بهش بدم. لبخند زدم به پهنای صورت. نه دخترک خودت بخورش. گفت بهش بگو ناراحت نباشه، دوباره زود در میان. ناراحت نیستم دیگر.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s