تلاش برای بقا.

به هر جان کندنی بود داشتم ادامه می‌دادم. شروع کردم به تمیز کردن خانه و لپ‌تاپ را روشن کردم که مقاله را بنویسم و بفرستم برود. مهمان‌ها که کنسل کردند، آخرین دست‌آویزم برای دوام آوردن هم منهدم شد. راه‌هایم برای دوام آوردن یکی یکی به بن‌بست می‌خورند. دیگر نتوانستم سرپا بمانم و زمین‌گیر شدم. اشک، زمین و احساس بی چارگی و بن‌بست. در زمین‌گیری نوشتن بی‌معنی می‌شود، درخواست کمک هم. اگر می‌توانستم بلند شوم، اگر می‌توانستم مقاله را شروع کنم و غرق جک و جانورها و شگفت‌انگیزی‌هایشان شوم، اگر می‌توانستم کاری جور کنم برای امشب، اگر… اگر… افسردگی موجود عجیبی است. بدیهی‌ترین کارهایی که همیشه می‌کرده‌ای را سخت‌ترین کارهای دنیا می‌کند. می‌دانی چه چیزی کمک می‌کند، اما نمی‌توانی انجام‌اش بدهی. به آنی که توانستم از جایم بلند شوم شروع کردم به پیدا کردن مهمان. به یک نفر که پیغام دادم جان‌ام تمام شد… نوشتم و منتشر نکردم که بیا من را ببر. به چه کسی بنویسم؟ کسی نیست. بیا من را ببر… دل‌ام می‌خواهد از پس‌اش بر بیایم. خودم با کمک دیگران نه با کمک دارو. تلاش برای بقا… اگر خود این تلاش بی‌معنی نشود دوباره…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s