تو.

در بغل‌ام جایش داده بودم و نوازش‌اش می‌کردم تا شاید کمی حال‌اش بهتر شود. گفتم یک پارتنر موقت پیدا کرده‌ام. چشم‌هایش غمگین شد، نگاهش را دزدید و گفت نمی‌دانم خوشحال باشم یا ناراحت. بی‌شعورم؟ بی‌شعورم. چرا گفتم؟ چی فکر کرده بودم با خودم. اصلا فکر کرده بودم؟ فقط انگار فکر کرده بودم اگر بداند کمی بهترم خوشحال‌اش می‌کند. که بداند دارم سعی می‌کنم ادامه بدهم و زندگی کنم. من لعنتی می‌دانم که خوشحالی من خوشحال‌اش می‌کند، حتی اگر این‌طور ته چشم‌هایش اشکی شود… لعنتی می‌دانی و می‌دانم که بلدم حال‌ات را خوب کنم. حتی با گرفتن دست‌ات و نوازش‌ات‌ از زیر میز، پنهان از بقیه. که حال بدت برود پایین و لبخندت برای مدتی هم که شده برگردد… لعنتی عادت کردن به نداشتن‌ات سخت بود. اما انگار که شده. انگار که یک حفره خالی بزرگ این وسط است، انگار همه چیز یک خاطره دور دور است، انگار زخم‌اش دیگر خون نمی‌آید. فقط یک غم عمیق آرامی آن ته‌ها جریان دارد…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s