دیروز تولدش بود.

یادت می‌آید پارسال همین موقع‌ها نشد که با ما دو تا بیایی جگرخوری روز تولدش؟ گیر کرده بودی. پارسال همین موقع دنیا چاهی به نظر می‌رسید که هیچ راه در رویی ندارد. حالا اما دنیا برگشته. دو ماه دیگر باید طاقت می‌آوردی که بالاخره دنیا کوتاه بیاید و شروع کند به روی خوب نشان دادن. می‌دانم که ماجرا ماجرای طاقت آوردن است. که شاید سال بعد تولد دو تاشان که برسد دنیای من هم شل کرده باشد. مشکل همین طاقت آوردن است که لابد مشکلات هرکس اندازه خودش است و بیشتر از توانش نیست. باور دارم به این. اما وسط مخمصه که باشی یادت نمی‌ماند این‌ها. رفیق روزهای بد و بدترم، امید بسته‌ام به روزی که جای غم‌ها و اشک‌ها و کلافگی‌ها و حال بدی‌هایم، خنده‌ها و شادی‌هایم را برایت بیاورم که همراه دم‌نوش‌های رنگ به رنگ‌مان درباره پیری‌مان خیال‌های خنده‌دار ببافیم و من دلم برای بچه‌های همسایه که تو قرار است اعصاب‌شان را نداشته باشی و بهشان بداخلاقی کنی، از الان بسوزد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s