سفرهای باکوما.

زیر آسمان، روی پشت بام کاه گلی انبار کاه خانه، آماده خواب می‌شدیم. پرسیدم شما چه‌طور می‌توانی با این پدر و مادرها این‌قدر مهربان باشی؟ از اولش همین‌طور بودی یا خودت پدر شدی مهربان شدی؟ خندید. گفتم من نمی‌توانم. کله بعضی‌هاشان را می‌خواهم بکنم. امروز هم یکی دو بار با تلاش برای رعایت اوج مهربانی، جفت‌پا رفتم در روح یکی دوتایشان. گفت من از اولش همین‌طور بودم. بچه‌ها به نظرم وحشی‌اند (با بار مثبت‌اش). نیاز به آموزش ندارند. خودشان راه‌شان را پیدا می‌کنند. این پدر و مادرها هستند که ترحم برانگیزند. که لازم دارند یاد بگیرند. گفتم البته که به احتمال زیاد این‌قدر حس ناتوانی من در مهربان بودن با پدر و مادرها به مشکل کلی‌ام با آدم بزرگ‌ها بر می‌گردد. قطعا که شما آدم‌های بهتری برای حوزه آموزش هستید. هم توان تاثیرگذاری روی بچه‌ها را دارید و هم پدر و مادرها. بچه می‌آید توی دست و بال ما ریز ریز یک چیزهایی یاد می‌گیرد، بعد دوباره بر می‌گردد خانه و می‌شود همان آش و همان کاسه. با پدر و مادرها همراه بچه‌ها که همسفر می‌شوی تازه آدم می‌فهمد فلان بچه که این‌طور است چرا این‌طور شده. بچه آمده است سفر طبیعت‌گردی که قاعدتا خاک و خلی شود، بی‌برنامه‌ریزی یک مسیری را بگیرد برود سرش را بکند در سوراخ و سنبه‌ای و هی یک چیزهایی پیدا کند و بپرسد این چیه، از درخت برود بالا، یک کارهایی بکند که در خانه و شهر نمی‌کرده و حالا خودش را به چالش بکشد، مثلا بیاید داخل استخر آب سرد گلی مزرعه و تمام تنش زق زق کند، اما دوام بیاورد و نیاید بیرون. بعضی از این پدر و مادرها آدم را دق می‌دهند، بس که مانع بچه‌اند. بس که می‌ترسانندش، بس که اجازه نمی‌دهند خودش کشف کند و هی می‌خواهند جایش انجام دهند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s