من.

دردسر را خودش شروع کرده بود. همان چند جمله در گروه در معرفی من، قبل سفر، آدم‌ها را کنجکاو کرده بود. از مسیر کوهنوردی تا تونل برفی شروع شد و در اتوبوس برگشت دیگر کاملا گیر افتادم. مجبور شدم ساعت‌ها از خودم حرف بزنم، از سفرهایم، از نگاه‌ام به سفر و آدم‌ها. از این‌که چی به نظرم شگفت‌انگیز است و چی باعث می‌شود کوله بردارم و تنها بروم سفر، آن هم جاهایی که کمتر کسی می‌رود. چی برایم جالب است، مهم‌ترین دستاورد از سفرهای چه بوده و چه و چه و چه. چشم‌هایشان برق می‌زد و دوره‌ام کرده بودند و مشتاق سوال می‌پرسیدند و می‌خواستند که جواب بدهم. مثل همیشه مهربان و با لبخند و با هیجان باهاشان حرف زدم، اما از درون معذب بودم و لحظه به لحظه که ادامه پیدا می‌کرد بیشتر خرد می‌شدم. شنیدن پی در پی تو فوق‌العاده‌ای، تو عالی‌ای، شنیدن مداوم تشویق و تعریف و تناقض این‌که خودم فکر نمی‌کنم آن‌قدرها هم فوق‌العاده باشم و من تخم دو زرده‌ای نیستم، کار خودش را کرد. همه خوابیدند و من آن جلوی اتوبوس، تمام راه برگشت به شب و جاده نگاه کردم و نمی‌توانستم مغز حال بدم را خاموش کنم.
موسیقی هم خاموش بود. تنها چیزی که می‌شد آرام کند. ضبط جلوی ماشین هم خراب بود و صدایش بیشتر اذیت‌کن بود تا کمک‌کننده. همان که دردسر را شروع کرده بود، قبلش خواب بود. تلاشم را که دید، بیدار شد و دیگر نخوابید. شروع کرد به خواندن زیر لب. تا خود تهران آهنگ خواند. جواب داد. چند کیلومتری تهران، من هم خواب‌ام برد. چشم‌هایم را که باز کردم، هنوز داشت می‌خواند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s