دخترک.

آن طرف انبوه مهمان‌ها مشغول خوش و بش و معاشرت بودند. دخترک صدایم زد که بروم در اتاق، دور از هیاهو. دخترک پریشان بود. گفت حس کردم می‌توانم این ماجرا را برای تو تعریف کنم. بعد شروع کرد از سر تا تهش را گفتن. درباره تردیدهایش حرف زد و آخرش گفت این موضوعی نیست که بتوانم درباره‌اش با هر کسی گفتگو کنم. اما دلم می‌خواهد درباره‌اش حرف بزنم که بفهمم این اتفاق عجیب است؟ من عجیب‌ام؟ این رابطه اشتباه است؟ لبخند زدم به دخترک. گفتم تو عجیب نیستی. این رابطه هم عجیب نیست. شک نکن به خودت.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s