سفرهای باکوما.

پلیس راهنمایی و رانندگی مینی بوس را نگه داشت. این بار عمو مهدی راننده‌ همیشگی‌مان نبود. عمو مهدی برای سفرهای ما بی‌نظیر است. این‌بار خانواده‌اش را برده بود سفر و جای خودش یک جوانکی را فرستاد. جوانک گواهینامه همراهش نبود و پلیس ماشین را خواباند و فرستاد پارکینگ. ما ماندیم با چشم‌های گرد شده و یک مشت بچه، کنار جاده. در بحبوحه ماجرا که جوانک سرباز هی بین ما و مافوقش در رفت و آمد بود، یک‌هو یکی از پسرک‌ها جلویش را گرفت و بلند پرسید رشوه می‌گیری؟ سرباز گفت نه. پسرک با یک لحن متعجب حق به جانبی گفت ااا؟ چرا؟؟؟ گفتم پسرک کسی که رشوه نمی‌گیرد کار درستی می‌کند، نه کسی که می‌گیرد. با تعجب نگاهم کرد. به نظرش حرف من غیرمعمول و خنده‌دار می‌آمد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s