سفرهای باکوما.

رفته بودیم سفر پرنده‌نگری. آخرین سفر تابستان. شب نزدیکی‌های تالاب اقامت کردیم تا صبح زود بعد از طلوع آفتاب برویم سراغ پرنده‌ها. بساط آتش و جوجه سیخ زدن و کباب کردن و چادر هوا کردن، که برای خیلی‌هایشان جدید بود. یکی اولین بارش بود دور از خانواده جایی دیگر می‌خوابید، یکی اولین تجربه چادر خوابی‌اش بود، یکی حتی اولین بارش بود که مجبور بود گوجه کبابی‌اش را خودش پوست بکند! قرار بود پنج و نیم صبح بیدار باش باشد. قاعدتا باید زود می‌خوابیدند که بتوانند بلند شوند. اما نخوابیدند. اکثرشان. تا صبح کشتی گرفتند، تیزبین بازی کردند، راه رفتند، حرف زدند و با توله سگ مزرعه بازی کردند. نزدیک‌های پنج صبح بود. بالاخره رضایت داده بودند بروند بخوابند. غیر از پارسا که هنوز نمی‌خواست بخوابد، اما دراز کشیده بود. من در محوطه، لابه‌لای کیسه خوابم نشسته بودم. صدای شب بیابان می‌آمد با ترکیبی از صدای جاده دوردست و واق واق سگ پر سر و صدای مزرعه. طاها بلند شد و کله‌اش را از چادر آورد بیرون. گفتم هنوز چند دقیقه‌ای وقت داری بخوابی. گفت خب! و دوباره رفت خوابید. آرام بودم. و راضی. شغل ایده‌آلم. ترکیبی از لذت‌های زندگی‌ام، معلمی، کودک، سفر، جک و جانور و طبیعت. مثل کار خانه یادگیری رها. معلم باغبانی بودن هم آن یکی شغل ایده‌آلم است. انگار به آن چیزی که آرزویش را داشته‌ام رسیده‌ام و حالا از این‌جا به بعد ماجرا ماجرای بالا بردن کیفیت است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s