من.

دو سه روز بود از بغل هم تکان نخورده بودیم. یک‌جاهایی حس می‌کردم دیگر نمی‌کشم. هیچ‌وقت در زندگی‌ام این میزان حضور و نزدیکی به کسی را تجربه نکرده بودم. انگار یک‌جایی از مغزم می‌گفت تنهایی و استقلالت که این همه با چنگ و دندان نگهش می‌داشتی پس کو؟ اما چه‌طور شد که آخرین بوسه، آخرین آغوش، آخرین پیچیدن در هم این‌قدر سخت بود. دلتنگی هجوم آورده بود، حتی قبل از جدا شدن و مدتی ندیدن. انسان چه‌قدر عجیب است و نفهمیدنی. چه‌طور است که این‌طوریم؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s