دریا، رنگ، مزه – ۱۱

بعد از روستای طبل، حالا آمده‌ام شیب دراز. کوله‌ام را گذاشتم و آمدم ساحل. تا چشم کار می‌کند آدمی این اطراف نیست. من بودم و یک حواصیل خاکستری که لابه‌لای سنگ‌های جزر و مدی، همین چند متری، دنبال طعمه می‌گشت که آن هم غروب که شد رفت. حالا من مانده‌ام و غم‌ها و اشک‌های رفیق آن سر دنیا. من مانده‌ام و خشم دوباره جان گرفته یار سابق. من مانده‌ام و صدای موج‌ها. و بغضی که بالا می‌آید.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s