دریا، رنگ، مزه – ۸

کف قایق با لباس‌های خیس رو به آسمان دراز کشیده‌ بودم. قایق با موج‌های کوچک بالا و پایین می‌رفت. ماه نارنجی بزرگ سمت راست‌مان بود. ما با جریان آب، وسط راه باریکی از دریا که دو طرفش جنگل‌های مانگرو بود، به سمت ماه می‌رفتیم. غیر از صدای گاه به گاه حرف زدن پرویز و ابراهیم دیگر هیچ صدای انسانی‌ای آن اطراف نمی‌آمد. صدای غالب، صدای طبیعت بود. صدای موج، صدای خواندن پرنده‌هایی که نمی‌دانم کدام صدا برای کدامشان بود، صدای جیرجیرک، و صدای عجیب و جالب ترکیدن حباب‌های هوای لابه‌لای ریشه‌های هوایی درختان مانگرو. آرام‌ بودم و راضی. مردها تور را داخل آب می‌ریختند، یک سرش را در دست می‌گرفتند و همراه جریان آب که تور را جلو می‌برد در آب جلو می‌رفتند. من هم تا جایی که جان داشتم رفتم. آب گرم بود و کف‌اش گلی که برای جایی که مانگرو دارد قابل انتظار است. آن‌قدر آرام بودم و آن‌قدر آن روز در غواصی توان جسمی مصرف کرده بودم که می‌توانستم همان‌جا بخوابم. اگر وسط دست و پای مردها برای تور ریزی و تور کشیدن نبودم حتما این کار را می‌کردم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s