استیصال.

نزدیک کلبه که رسیدیم، همه رفتند و من ماندم. شیب جنگل و مهی که دوره‌ام کرد و دیگر غیر از چند درخت دور و بر دیگر چیزی پیدا نبود. از دور صدای زنگوله گله می‌آمد و گاهی صدای پرنده‌ای. غیر از آن سکوت. بغضم فرصت پیدا کرد که بترکد. از احساس استیصال. از غم ناشی از استیصال. آدم این‌جور وقت‌ها آرزو می‌کند کاش دنیا همین‌جا تمام شود. اما نمی‌شود متاسفانه.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s