صبح آفتابی.

انگار که امروز صبح بعد از مدتی تاریکی و مه، آفتاب در آمده. گندم را درست کردم و رابطه برگشته، خوب هم برگشته، شاید حتی محکم‌تر، ایمیل بلیت جدید بالاخره آمد و دیگر مجبور نیستم بروم منت سفارت فرانسه را بکشم و حرف‌های له کننده‌شان را تحمل کنم، مغزم از بند اضطراب رها شده و یکی یکی ایمیل‌های عقب افتاده کنفرانس را پاسخ می‌دهم و رفقای جدید کوچ سرفینگی که یکی یکی به زبان اسپانیایی پاسخم را می‌دهند و من دلم غنج می‌رود. صبح، آفتابی، گرم و ساکت است. انتظار و فشردگی‌ها و اضطراب‌هایی هنوز هست، اما فعلا انگار از پس این صبح آفتابی بر نمی‌آیند. تمام دیشب خواب دیده‌ام. خواب جایی در ارتفاع دو هزار و هشتصد و پانزده متری در آرژانتین که نمی‌دانم کجاست. جایی باستانی آن بالای کوه که وقتی رسیدم در همان خواب فکر می‌کردم چه‌قدر این‌جا آشناست. من قبلا این‌جا را وقتی ایران بودم در خواب دیده بودم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s