این‌جا الان بهار است – ۴

الان ساعت چهار صبح است. از حدود سه یک‌هو بیدار شده‌ام و نشسته‌ام به نوشتن و معاشرت با رفقا. دو روز گذشته کنفرانس خوب بوده. کلی آدم شناخته‌ام و کلی نکته‌های جالب از لابه‌لای مقاله‌ها و سخنرانی‌ها بیرون کشیده‌ام. و البته کلی خوراکی خوشمزه خورده‌ام! بی آن‌که خودم بدانم یک‌هو مواجه شدم با این‌که این‌جا مشهورم. آدم‌ها سراغم می‌آیند و ابراز تاسف می‌کنند که در ارائه‌ام نبوده‌اند و از نماهنگ یوزپلنگ‌مان تعریف می‌کنند. بعدتر فهمیدم این‌طور است چون نماهنگ‌مان را روی صفحه برگزارکننده به اشتراک گذاشته‌اند و کلی از آن تعریف کرده‌اند. ارائه‌ام در جلسه دوم ارائه مقالات، بعد از ظهر روز اول بود. آن‌قدر همه چیز هول هولکی آماده شده بود که مطمئن نبودم چه‌طور از پسش بر می‌آیم. گفتگوی با زغال‌اخته جان هم همه چیز را پیچیده‌تر کرد. با چشم‌های قرمز از اشک و اشک‌هایی که به زور جمع‌شان کردم خودم را به محل ارائه رساندم. کلی همه را مضطرب کرده بودم که کجا ناپدید شدم. اما به نظر می‌آید همه چیز خوب پیش رفت و عالی بودن نماهنگ‌مان هر چه‌قدر ضعف دیگر را هم که بود پوشاند. بعدتر که عکس‌های ارائه را برایم فرستادند دیدم که حالم در عکس‌ها پیدا نیست. پیدا نیست که دلم می‌خواسته سفر همین‌جا تمام شود و برگردم. که دیگر حوصله و علاقه‌ای به ادامه دادن ندارم. چرا همیشه همه چیز این‌طور روی هم می‌افتد؟ یک همچین وقتی من باید آن‌جا کنارش باشم، نه این طرف دنیا، این‌قدر دور.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s