این‌جا الان بهار است – ۱۸

در گروه روزانه‌های آرژانتینی این مدت همراه لحظه‌هایم بوده‌اند، کیف‌هایم، غصه‌هایم، بلند بلند فکر کردن‌هایم، حتی کمک کرده‌اند تصمیم بگیرم این طرفی بروم یا آن طرفی. همه‌اش حرف سفر نیست، اتفاقات سفر بهانه حرف زدن است، شیطنت، تفریح کردن و معاشرت. یک‌جایی، در اوج حال بدم، که یک دفعه احساس تهی بودن کرده بودم هم بودند. نه این‌که لزوما حرفی بزنند یا کاری بکنند یا بدانند من در چه حالی‌ام، اما بودند. در همان حال به این نتیجه رسیدم که چه‌قدر تنها نبودن خوب است. که اگر آن موقع، همان موقعی که وسط آن همه آدم، اما تنها، تنهاتر و سرگشته‌تر از تنهاترین آدم‌های دنیا، جلوی پله‌های آن دادگستری با سنگ‌های نمای صورتی‌‌اش، هی قدم‌رو می‌رفتم و تک تک سنگفرش‌های کف را متر می‌کردم، تمام بعد از ظهر تا غروب که بالاخره از بازداشتگاه آوردنشان و من بعد از روزها انتظار و بی‌خبری و اضطراب بالاخره دیدمشان، که در همان وضعیت، علی با آن طنز سر بزنگاه از بالای پله‌ها یک چیزی گفت که مجبور شدم بلند بخندم، اگر آن موقع این آدم‌ها بودند، حداقل یکی‌شان بود، که شاید پیامی، که شاید حرفی، آن ساعت‌های کشدار آن‌قدر سخت نمی‌گذشت. یادم می‌آید که آدم‌هایی بودند اما آن روزها روزهای دوری بود. روزهایی که کنده بودم از دوستی و زخم خورده بودم. روزهای گذر بود. حالا احساس می‌کنم دست‌هایم پر است. ثروتمندم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s