این‌جا الان بهار است – ۱۹

رسیده‌ام جنوب. از روی نقشه قطب جنوب همین نزدیکی به نظر می‌رسد. از این جنوب‌تر هم می‌شد رفت اما دیگر فرصت ندارم. در اتوبوس‌ام. به سمت شرق می‌رویم. به سمت کوه‌های آند. تا چشم کار می‌کند دشت است. دشت با گیاهان علفی و گل‌های ریز بهاره که در سرعت اتوبوس کنار جاده می‌شود دید. دشت گاهی به تپه ماهور می‌رسد و دوباره صاف می‌شود. جاده صاف صاف است و گاهی پیچ می‌خورد و تا خط افق ادامه دارد. آسمان آبی خوش‌رنگ است و پر از ابرهای پنبه‌ای تکه تکه زیبا. باد می‌آید. باد شدید. این را می‌شود از گیاهان علفی کنار جاده که تا بن روی زمین خم شده‌اند و قیقاج رفتن اتوبوس انگار که الان است که چپ کند، فهمید. صندای‌ام ردیف جلوی طبقه دوم اتوبوس است. اتوبوس خلوت است، برای همین برای خودم دو تا صندلی دارم. دراز کشیده‌ام و جاده و آسمان را کجکی می‌بینم. آفتاب که بدون اثر باد حسابی گرم است روی شکم و پاهایم افتاده و درد پریود را تسکین می‌دهد و کیف‌دار است. دراز کشیده‌ام و جاده و آسمان را کجکی می‌بینم و فکر می‌کنم. به سفرم. به برنامه امشب و فردا. به راه طولانی برگشت به بوینس آیرس. به جاده. به زیبایی. به همین حالا، نه زندگی قبل از این و نه زندگی بعد از این. به همین حالا و همین لحظه.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s