این‌جا الان بهار است – ۲۱

از روی عرشه قایق برگشته بودم داخل و نشسته بودم روی صندلی‌ام کنار پنجره. آمده‌ بودم در دامنه آند تا یک یخچال طبیعی بزرگ را ببینم. یک توده عظیم یخ به رنگ زیباترین آبی‌ای که در زندگی‌ام دیده‌ بودم. قایق ما را روی دریاچه‌ای که از آب شدن یخچال طبیعی درست شده بود، در طول دیواره یخی جلو برد و حالا در حال برگشت بودیم. نشسته بودم روی صندلی، یک طرفم بخشی از آند با قله‌های برفی‌اش پیدا بود و یک طرفم کوه یخ. آب موج داشت و قایق را که آرام حرکت می‌کرد بالا و پایین می‌برد. از لابه‌لای ابرها آفتاب در آمده بود و حالا که داخل بودم و باد نبود، آفتاب زورش می‌رسید که گرمم کند. صدای مسافرهای دیگر نبود بهتر بود، اما می‌شد که تصمیم بگیری نشنوی. می‌شد تصور کنی اگر تنهای تنها بودی و هیچ صدایی نبود چه‌قدر ایده‌آل می‌شد. اما همین‌قدرش هم کافی بود برای این‌که یک لحظه مغزم از هجوم این فکر به خلسه برود. من این‌جا هستم. یک طرفم آند و یک طرفم یک کوه یخ است و روی موج‌های آب بالا و پایین می‌روم. کی باورش می‌شود؟ خودم که باورم نمی‌شود. من این‌جا هستم، من در سفر هستم. مهم نیست این‌جا کجاست و من برای این سفر چه‌قدر اعصابم چرخ خورد، مهم خود سفر است. من الان، در این لحظه، در سفرم. این یعنی خوشبختی. نفس سفر، داشتن امکان سفر رفتن، یعنی خوشبختی.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s