روزانه‌های رها.

پسرک یازده ساله‌مان اوتیسم دارد. ساعت دوم امروزش را ایستگاه من، مزرعه، انتخاب کرده بود. لانه خرگوش می‌ساختیم. قرارمان این است که موقع کار در مزرعه کفش یا چکمه بپوشیم. دمپایی پایش بود و دلش نمی‌خواست برود کفش بپوشد. می‌گفت پایم گرمش می‌شود. آخرش مربی‌اش بردش داخل که کفش بپوشد. وقتی برگشت بغض کرده بود. مجبور شده بود کاری را انجام بدهد که دلش نمی‌خواهد. حتی گفتن این‌که بپوش و امتحان کن و اگر گرمت شد در بیاور هم آرامش نکرده بود. بغض داشت. دلش می‌خواست گریه کند. با همان لحن مخصوص حرف زدنش که کشدار و شمرده حرف می‌زند و یک جمله را بارها تکرار می‌کند پرسید چرا باید یواشکی گریه کنم؟ صورتش را گرفتم در دست‌هایم و گفتم اگر دوست داری بلند گریه کنی گریه کن. پایت هم اگر گرمش شد برو کفش‌هایت را در بیاور. بارها سوالش را تکرار کرد و من بارها همین پاسخ را دادم. بعد انگار که آرام شد و مشغول به کار شد و شروع کرد به گفتن و تکرار کردن جمله‌های جدید. با همان لحن کشدار شمرده شمرده. آدما گاهی غمگین‌ان، گاهی شادن. آدما غم رو دوست ندارن. رابیتزها را منگنه می‌کرد به چارچوب و پشت هم تکرار می‌کرد آدما گاهی غمگین‌ان، گاهی شادن. آدما غم رو دوست ندارن. کلی با خودم جنگیدم که همان وسط لانه خرگوش ننشینم زمین و بغضم نترکد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s