سی‌ام آذر نود و پنج.

لعنت به بو! در را که باز کردم همه اتاق پر بوی عطرش بود‌. رفته بودم یک حرفی بزنم و چیزی بگیرم، اما همان‌جا دم در نفس بند آمده ایستادم و ناخودآگاه نفس‌های عمیق با بینی می‌کشیدم که بویش تا عمق برود. تا آن لحظه مقاومت کرده بودم، اما بویش ویرانم کرد. اصلا شاید همین ته مانده بیزاری را هم فرستاد پایین و قفل زبانم را باز کرد. بعد فهمیدم گفته بوده این عطر را این‌جا نزن، صفورا دوستش داشت، شاید حالش بد شود. بعد هم روی دیگر ماجرا که شاید هم اصلا یادش نیست و برایش مهم نیست. بگومگوی مغزی آشنایی است. همه‌مان داریم. فهمیده‌ام که همه حافظه بو ندارند یا شدت و ضعف دارد. من این ویژگی را در خودم وقتی کشف کردم که بعد مدت‌ها در خیابان کسی از کنارم رد شد که بوی عطر معشوق اول را می‌داد و بی آن‌که اصلا پیش زمینه‌ای داشته باشم یک‌هو همه حس و حال‌هایم که به زور آن ته مغز رویشان قفل زده بودم بالا آمدند. حتی فهمیده‌ام من با بوی خوب عاشق‌تر می‌شوم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s