سی‌ام آذر نود و پنج.

بالاخره حرف زدیم. در واقع حرف زدم. مغز موجود عجیبی است. با گذشت زمان خشم و بیزاری را می‌فرستد جایی پایین‌تر. این ویژگی می‌شود که خطرناک باشد. که مثلا اگر باعث شود یادت برود چرا از یک رابطه ابیوزیو (فارسی؟) خارج شده‌ای و دوباره بخواهی به آن رابطه برگردی. اما خب مال ما که این نبود. به قول او مشکل رابطه ما این بود که حساسیت‌های طرف مقابل مدل عادی رفتار و شخصیت آن یکی بود. تا یک جایی میشد رعایت کرد و تغییر داد، اما از یک جایی به بعد ممکن نبود. آرام‌ترم. خشمم پایین رفته و احساس نمی‌کنم یک حرف‌هایی توی مخم دارم که جلوی بیرون ریختنشان را گرفته‌ام. نگران بودم حرف بزنیم و گه را عمیق‌تر کنیم، اما آرام پیش رفت. سبک‌ترم. حالا می‌توانم بروم روی غم‌های دیگرم تمرکز کنم!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s