دوم دی نود و پنج.

مغز موجود عجیبی است. در حالی‌که فکر می‌کنی عبور کرده‌ای و الان در لحظه زندگی می‌کنی و این همه آن چیزی است که می‌خواهی، نشانت می‌دهد نه! آن ته‌ها هنوز مغزت درگیر است. بی‌وقفه از او حرف می‌زدم. بی‌وقفه. گوش می‌کرد. جواب می‌داد. سوال می‌کرد. دل به دلم می‌داد. گفتم ببخشید. که مجبوری مدام من را جمع کنی. که یک‌هو وسطش نمی‌توانم. که مجبوری بغلم کنی تا هق هق‌هایم تمام شود. که این‌طور بی‌وقفه از دیگری حرف می‌زنم. گفتم واقعی‌اش را بگو. حالت بد نمی‌شود از این وضع؟ گفت نه. یک‌طوری که باور کردم. انسان است. خیلی انسان است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s