دو راهی.

نزدیک خانه‌اش، سوپر محل و در و همسایه، که رسیدیم، یک‌هو معذب شد. با مهربانی و مراعات سعی کرد حالی‌ام کند که بی آن‌که کسی بفهمد بروم داخل‌. شوکه بودم و بعد خشمگین. هی حرف میزد و من هیچ نمی‌گفتم. رفتم. بدون حرف. بدون خداحافظی. رفتم. در شب تاریک خنک مدت‌ها پیاده رفتم. مدت‌ها. تا بالاخره مغزم توانست همه چیز را از هم تفکیک کند. خشم من برای او نبود. خشم من در واقع معطوف به جامعه و کشوری است که این بلا را سر ما می‌آورد. باز رسیدم به همان دو راهی. می‌خواهی بمانی و این خشم‌های هر روزه را تجربه کنی، که نتوانی علنی و آشکار خودت باشی، یا بروی. بروی کشوری دیگر که خیلی چیزها را از دست بدهی، اما مجبور نباشی برای خودت بودن خودت را پنهان کنی یا نگران باشی.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s