او.

گفتم درست نیست یک آدمی این‌قدر زیبا باشد. نمی‌دانی چه‌قدر وقتی بین بچه‌ها نشسته بود و با هم آواز می‌خواندند، زیبا و دوست داشتنی بود. نمی‌دانی فلان، نمی‌دانی بسار. لبخند زد و گفت انگار که حس بیزاری‌ات رفته. خوشحالم. گفتم چه خوشحالی‌ای؟ بیزاری که برود غم جایش می‌آید. گفت می‌دانم. اما باز هم خوشحالم. این حال بهتری است. نه؟ قبول داشتم. غم نداشتن و نشدن را به بیزاری ترجیح می‌دهم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s