سوم دی نود و پنج.

گفتم می‌شود حتی اگر قرار است بمیری، اول من بمیرم بعد تو؟ گفت چه نامردی هستی! چرا؟ گفتم آخر تو می‌توانی بیایی تشییع جنازه من، اما من نمی‌توانم. خانواده‌ات از من متنفرند. پرسید مگر مهم است؟ گفتم هست. چون خانواده تواند. پدر و مادر تو اولین پدر و مادری هستند که از من متنفرند. من هم که عادت به محبوب بودن دارم. خودت که می‌دانی. خندیدم. خندید. گفت برو اسمت را بگذار محبوبه. گفتم محبوبه اسم مادرم بود. شبیه خودش. خودمان می‌دانیم که اگر مدت‌ها بعد این دیالوگ را بگذاریم جلویمان و بخوانیم، یک دنیا قصه و درد همراهش مرور می‌شود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s