من.

آمده بود ایران برای تعطیلات. وقتی رسید این‌جا، با ذوق گفت از سفر آرژانتینت تعریف کن. همان جوابی را دادم که این مدت به همه داده بودم. گفتم تعریفی‌هایم همان‌هاست که در اینستا گذاشته‌ام. گفتم دلم نمی‌خواهد از سفرم تعریف کنم. بچه‌ها گفتند بیا سنگی، جلسه‌های سفرنامه‌گویی‌ که سال‌ها پیش تاسیس کردیم و البته من مدت‌هاست دیگر نمی‌روم، گفتم نه! یکی دیگر پیشنهاد داد برای روزنامه‌شان گزارش تصویری سفر بنویسم، اولش قبول کردم و تا یک‌جایی‌اش پیش رفتم، بعد دیدم نه! دلم نمی‌خواهد. گفت صفورا تو تغییر کردی. من را چندین و چند سال است که می‌شناسد. گفت انگار آرام‌تر شدی. گفتم آرام؟ نه! کلمه درستش ساکت است. ساکت‌تر شده‌ام. انگار که یک دفعه متوجه چیزی شده باشد گفت آره! اما ساکت‌تر شدن که لزوما اتفاق خوبی نیست. آدم می‌شود کلی حرف داشته باشد و ناآرام باشد اما حرف نزند. سر تکان دادم و لبخند زدم و گفتم درست است‌.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s