پنجم دی نود و پنج.

بیرون باران می‌بارد. پشت کامپیوتر دفتر نشسته‌ام و درباره کتاب‌ها می‌نویسم. مرجان فرساد گل‌های آبی‌اش را در گوشم می‌خواند. ذهنم در کوچه‌های باغی دره اوین سیر می‌کند، در یک صبح آفتابی. او رانندگی می‌کند. او که صورت و جسمی ندارد. من بیرون را نگاه می‌کنم، آرام‌ام و لبخند می‌زنم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s