من.

به نظر می‌رسد بالاخره سپرهایم را انداخته‌ام و قبول کرده‌ام. قبول کرده‌ام که چیزی درونم دارم که باید بپذیرمش هست و دست از تنفر از خودم بردارم. دست از سرزنش خود که خاک بر سرت تو چی داری مگر؟ دست از هیچ چیز انگاشتن خودم. نامش را نمی‌دانم چه بگذارم. یک جور انرژی، یک‌جور گرمای منتشر شونده، یک‌جور چیزی که اسمش هم که معلوم نباشد، اما کارکردش معلوم است. چیزی که در معلمی‌ام می‌تواند پخش شود و شاگردهایم چشم‌هایشان برق بزند، صدای ذوق زدگی‌شان را از ته دلشان بکشد بیرون و باعث شود بعد از دو سه ساعت روستاگردی با دو نفرشان، وقتی داخل مینی‌بوس مربی‌شان از همه می‌پرسد چه‌طور بود خوش گذشت؟ دو دخترک گروه من بلندتر از بقیه داد بزنند خیییلییییی. چیزی که در رابطه‌های انسانی باعث می‌شود آدم‌ها احساس کنند به نقطه امن آرامی از این دنیا رسیده‌اند و می‌توانند حداقل مدتی آرام بگیرند. چیزی که آدم‌ها را سرشار می‌کند، سرشار از مهربانی، دوست داشته شدن، دیده شدن. حالا که سپر‌ها را انداخته‌ام و پذیرفته‌ام که تهی نیستم و چنین موهبت و نعمتی درونم دارم، فکرهای دیگری ذهنم را مشغول کرده. بلدم از این موهبت درست استفاده کنم؟ از آن سوءاستفاده نکنم یک وقت؟ تبدیلش نکنم به دامی برای نگه داشتن آدم‌ها؟ نکند یک وقت این ویژگی برایم تبدیل به یک عادت بشود؟ نکند به‌خاطر کامنت‌های مثبتی که مدام دریافت می‌کنم متوهم شوم و فکر کنم بهترین آدم دنیا منم؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s