اسفند.

گفت اسفند که می‌رسد نمی‌دانم حالم نسبت به تو چیست. گفته بودی اگر تصمیمم باشد جلویم را نمی‌گیری. اما آن روز نگذاشتی بروم. گفتی نمی‌گذارم با این حال بروی، مطمئن نیستم واقعا تصمیمت باشد. گفت آن موقع خواستش را داشتم، توانش را هم داشتم، اما حالا دیگر توانش را ندارم. گفتم حق داری از من متنفر باشی. گفتم من هم هنوز به خودم و کارهایی که کردم فکر می‌کنم. هنوز هر شبی که آن‌قدر حالت بد است که ممکن است آخرین شبت باشد دوباره فکر می‌کنم که چه کار خواهم کرد. بلند می‌شوم می‌آیم نجاتت می‌دهم یا اگر صدایم نکنی می‌گذارم تمام شوی. گفتم می‌دانم که اگر بروی چنان ویران می‌شوم که هیچ‌وقت هیچ‌وقت از جایم بلند نخواهم شد. اما وقتی توان خوب کردن حالت را ندارم، خودخواهی ست اصرار به ماندنت. آرزو می‌کنم بلد بودم معجزه کنم. حتی چیزی بدهم که به جایش تو بهتر باشی.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s