اسفند.

از بعد مکالمه‌مان اشک‌هایم بند نمی‌آید. تا فرصت پیدا کرده دوباره شروع شده. من خودخواه بوده‌ام؟ من دلیل ادامه زجر کشیدنش در این مدت بوده‌ام؟ اگر نمانده بود این همه اتفاق خوب که به خاطر بودنش، حتی همین بودن نصفه نیمه خسته‌اش، در این مدت افتاده نمی‌افتاد. چه در کارمان که حالا هر بهبودی که می‌بینیم شروع کننده‌اش او بوده و چه در زندگی شخصی من که اگر نبود چیزی نبودم که الان هستم. اما خودش چی؟ خودش که تمام این مدت از بودنش زجر کشیده. که هر روز دلیل بیشتر برای زجر کشیدن به دلیل‌هایش اضافه شده. مهم نیست که این‌ها در ژنتیک کسی است یا در مهارت نداشتنش یا واقعیت. هرکدامش هم که باشد دیدن زجر کشیدن آدمی به این عزیزی آدم را له می‌کند. تنها یک چیز این زجر کشیدن و دوام اوردن را می‌تواند توجیه کند. که بالاخره تغییری رخ بدهد. در درونش. در مغزش. که دلیل پیدا کند برای بودنش. وگرنه من بوده‌ام که باعث شده‌ام زجر زنده بودنش این همه وقت ادامه پیدا کند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s