اسفند.

امروز قطعی شد. کتابم را چاپ می‌کنند. دلم می‌خواست اولین نفری باشد که خبرش را می‌شنود. اما ندارمش. پارسال همین موقع‌ها هم همین بود. درست یادم است. در ورودی پاساژ پروانه منتظر کسی بودم که ایمیل پذیرفته شدنم در کنفرانس آرژانتین آمد. آن موقع هم اولین نفری بود که دلم می‌خواست بداند. کنار خیابان و وسط آن همه جمعیت، اشک‌هایم از شدت غم بند نمی‌آمد. اصلا انگار این ماجرا رسم همیشه زندگی من است. اولین کتابم همان سال‌های اول رفتن مامان چاپ شد. با کتاب چاپ شده آمدم خانه و جای خالی‌اش برای نمی‌دانم چندمین بار نفسم را بند آورد. کسی نبود که دلم بخواهد بروم کتابم را بگذارم جلویش و در دلم از لبخند رضایتش قند توی دلم آب شود. بعدش به تدریج گشتم دنبال آدم‌های دیگری که اولین‌ها باشند. حالا هم خبر کتاب جدید را در دلم نگه می‌دارم تا شاید ده‌ها روز بعد. که اگر بیات نشده بود و اگر هنوز اولین کسی بود که دلم می‌خواست خبرش را بشنود، برایش بگویم و در دلم از غم اشک‌هایم بند نیاید.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s