او.

چند تایی از دانشجوهای مامان که آن موقع هم به هم نزدیک‌تر بودند، هر از چند گاهی سراغم را می‌گیرند. این بار گفتند بیا برویم چند ساعتی بیرون دور هم باشیم. از هر دری حرف زدند و زدیم. یک جایی همان اول حرف‌ها گفتند مامانت زندگی ما رو عوض کرد. نگاه ما رو به زندگی تغییر داد. و چشم‌های تر. دوازده سال گذشته و هنوز آدمی این‌قدر حضورش تازه و عمیق است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s