بیست و سوم اسفند نود و پنج.

ه. گفت همه این اتفاق‌هایی که برای تو در عرض چند ماه افتاده، برای بقیه در عرض چند سال می‌افتد. گفتم می‌دانم. ملت که خاطره‌هایشان را تعریف می‌کنند می‌فهمم که من چه‌قدر سرعت زندگی‌ام دیوانه‌وار است. پسر هم هر بار که غر می‌زدم یادم می‌آورد این همه اتفاق در عرض این مدت یک‌جور رکورد است. غر نزن! ه. بعد شروع کرد تفریح کردن با من. فیلم و رمان مثال زد، از این‌که فلان دو شخصیت کتاب فاصله دو بوسه‌شان چهار سال بود، یا آن یکی فاصله دو خوابیدنشان با هم هجده سال. گاهی به کند بودن زندگی فکر می‌کنم. به این‌که اگر در این جابه‌جا شدن‌ها و یک‌جا دوام نیاوردن‌های مدامم سر از جایی از دنیا در بیاورم که ضرباهنگ زندگی کند باشد چه می‌شود. لابد که به من خیلی سخت خواهد گذشت تا سازگار شوم. آمادگی‌اش را دارم؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s