بیست و پنجم فروردین نود و شش.

از خودش حرف می‌زد. یک جمله‌اش دوباره یادم انداخت که چه داشته‌ام که دیگر ندارم. که سال جدید چه‌قدر تهی آغاز شده. بغض آمد دوباره جا خوش کرد این نزدیکی‌ها. با خودم بردمش خانه که تا معلوم نیست کی بترکد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s