ما.

با هم جایی همکار هستیم. روی هم جمع‌اش کنی در حد یکی دو روز در ماه با هم سر و کار داریم. اما همین‌اش هم زیاد است. برای من زیاد است. اخلاق کاری‌مان به شدت متفاوت است و او از آن مدل‌هایی است که می‌تواند من را به جنون برساند. چرا نرسانده؟ چون یک روز چشم باز کردم و دیدم عاشق‌اش هستم و مانده‌ام. در واقع هنوز غیر از او عاشق کس دیگری نشده‌ام. نشانه عمیق بودن ماجرا هم آن‌جاست که دیدم من دو دو تا چهار تا کن، با این‌که می‌دانم وصالی در کار نیست و نخواهد بود، نتوانسته‌ام مغزم را سر عقل بیاورم و دوست داشتن‌اش را متوقف کنم. حالا چند روز است اوضاع تیره و تار شده. طاقت‌ام تمام شد و سر کار دعوا کردیم. چند روز است یک کلمه هم حرف نزده‌ایم. تنها کاری که کردم این بود که از آن کار استعفا دادم که مجبور نباشم با او کار کنم و در نتیجه از دست‌اش شاکی باشم و دعوایش کنم. مجوز می‌دهم دو روز دیگر که در باب جدا کردن حریم کار و روابط شخصی برایتان بالای منبر رفتم همین مثال را بزنید توی صورت‌ام. اما از این‌جا به بعدش را نمی‌دانم چه کار کنم. دلیلی نمی‌بینم که من بروم عذرخواهی و منت‌کشی، اما از خودم بعید هم نمی‌دانم که دو ساعت دیگر عقل و منطق را بفرستم استراحت و بروم سراغ دلبری دوباره. آن اول‌های شروع عاشقی مدام خودم را دعوا می‌کردم. شاکی و شوکه بودم از این به حاشیه رفتن عقل و منطق. اما مدتی است که با این بلبشو به صلح رسیده‌ام و پذیرفته‌ام همینی است که هست.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s