ما.

دور اتاق راه می‌رفت. بی‌وقفه. در مغز خودش گیر افتاده بود. هیچ کس و هیچ چیز دیگر را نمی‌دید و نمی‌شنید. به جز گاه گاهی. چهره‌اش درست شبیه روزهای اردیبهشت بعد از اسفند بود. همان فضا، همان روزها، دوباره تداعی شد. اما من دیگر آن آدم آن روزها نبودم. رنج‌اش را به دوش نمی‌کشیدم. حال‌اش مشخصا بدتر از ماه‌های قبل بود، اما دانستن‌اش مثل همیشه از بار درد ویران‌ام نکرد. انگار پذیرفته‌ام که هر چه جان داشته‌ام گذاشته‌ام و بیشتر از این از من بر نمی‌آید. موقع رفتن دم در چند دقیقه‌ای معطل کردم. آخرش تصمیم گرفتم برگردم. که دست‌اش را فشار بدهم و بگویم مراقب خودت باش. و رفتم. همین.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s