او.

حالش بد است. خیلی بد. آن‌قدر که چند دقیقه از نزدیک دیدن‌اش بغض‌ام را بالا می‌آورد و می‌ترکاند. آن‌قدر که مغزم پر از سوال پس چرا خوب نمی‌شود می‌شود. سوال من چه کار می‌توانم بکنم. و دوباره درد این واقعیت که اگر من نبودم آن روز خودش را کشته بود و راحت شده بود و این‌قدر عذاب نمی‌کشید می‌آید بالا. دوباره به آن‌جا رسیده‌ام که باید انتخاب کنم. این‌که توان روحی ادامه دادن دوستی‌ای این‌قدر پر تنش را دارم یا نه. در این چند وقت بریده بودم. انتخاب کرده بودم که بس است. اما انگار نمی‌شود. وقتی دیدن حالش هنوز این‌قدر درد دارد، یعنی او برایم تمام نشده. او انگار جزیی از من است که هر چه‌قدر هم کم‌رنگ و پررنگ شود تمام نمی‌شود. اگر بخواهم ادامه بدهم باید از خودم بیشتر مراقبت کنم. باید فاصله را حفظ کنم. که کمتر زخم بخورم. باید سرم را با قصه‌های دیگر گرم کنم که دردش نتواند همه‌ام را اشغال کند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s